تبليغاتX
عاشقانه با خدا

عاشقانه با خدا

در زیر نوشته همه يك نام نویسند / من گمشده ی عشق توأم نام ندارم

باز جمعه شد و دلم گرفت.

 باز جمعه شد و دلم هوای روزايی رو کرد که هنوز به تو اون‌قدر نزديک بودم که سرم رو آروم می‌ذاشتم رو بالش و با خيال راحت می‌خوابيدم.

خدا جونم احساس میکنم نامحرم شدیم.

احساس میکنم دیگه دستام بهت نمیرسه.

وای بر من که مقصر منم.

وای بر من که به بیراهه رفتم.

خدايا چقدر ما آدما با گذشت زمان ازت دور می‌شيم و به ابليس نزديک.

خدايا دلم برای خودم تنگ شده.

خداوندا دلم برای خوبيايی که تو تو وجودم به وديعه گذاشته بودی و من گمشون کردم تنگ شده.

خدايا تو می‌دونی که من دارم با خودم چی‌کار می‌کنم؟

خدايا تو می‌دونی من دارم چه بلايی سر خودم، وجودم و از همه مهمتر دلم ميارم؟

خدايا از خودم می‌ترسم.

خدايا از وسوسه شيطان می‌ترسم.

 خدايا از جهنم می‌ترسم.

خدايا به خداونديت قسم از دنيا و وسوسه‌های شيطانی می‌ترسم.

خدایا خدای خوب و مهربونم  مثل هميشه  ازت می‌خوام دستمو بگيری.

می خوام فراموشم نکنی خدا...

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت11:33توسط ana | |

 

 

...بسم تنها...

سیاه سفید خاکستری...بنفش!

من هیچ کدامم

من خسته از رنگ و سنگ و ننگ های زمانه راه عشق پیش گرفتم...

من که چشم هایم را... شستم از رنگ و ریا...

چشم از دیدن بی رنگی عاجز و من از درک عشق

که اگر عاشق بودم این همه "من" کلامم را اشغال نمی کرد!!!

من عاشقی بلد نیستم!

 

رودها در جاري شدن و علف ها در سبز شدن معني پيدا مي کنند

کوهها با قله ها و دريا ها با موج ها زندگي پيدا مي کنند

و انسانها و همه ي انسانها با عشق و فقط با عشق

پس بار خدايا بر من رحم کن بر من که مي دانم ناتوانم از عشق رحم کن

باشد که خانه اي نداشته باشم باشد که لباس فاخري بر تن نداشته باشم باشد که حتي دست و پايي نداشته باشم

ولي هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد و هرگز نباشد

 وخداوند عشق را آفريد...

 

 از وبلاگ الهام جون(لحظه ی خدایی)

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت19:54توسط ana | |