تبليغاتX
عاشقانه با خدا

عاشقانه با خدا

در زیر نوشته همه يك نام نویسند / من گمشده ی عشق توأم نام ندارم

 

امروز علی اصغرهای زیادی با لب تشنه در خون غرق شدن .

امروز گوشه ای از قیامت در غزه برپا شد .

امروز فرشته های خدا گریه کردن .

امروز موسی دوباره قومش رو نفرین کرد .

امروز معنی تنهایی جدم حسین ابن علی رو فهمیدم .

امروز نیاز به مهدی زهرا رو بیش از پیش احساس کردم .

امروز دوباره برای یتیم ها بغض کردم .

امروز بازم برای اینکه شیعه ی علی ام خدا رو شکر کردم .

مگر برادر فلسطینی که زیر آتش رژیم غاصب به شهادت می‌رسد چه کم دارد از منی که اینجا در آسایشم و مدام به زمین و زمان گیر می‌دهم؟

به راستی مگر جز این است که به جرم اسلام کشته می شوند و برای دفاع از بیت المقدس، قبله اول مسلمین؟

واقعا وقت آن نشده که هرکدام یک سطل آب برداریم و اسرائیل را با سیل نابود کنیم؟!!

به راستی چشم آن کودک فلسطینی مگر به دست من و تو در ایران، خانه مسلمین آزادیخواه جهان نیست؟

آیا وقت آن نشده که کمی به خود بیاییم!؟

آیا نرسیده آن زمان که ملت ما به خروش آید؟

به خدا قسم!

همین ابراز همدردی ها کمترین کاریست که می توانیم انجام دهیم، پس هرکه ننوشته، بسم الله!

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت20:37توسط ana | |

 

 

 

 

روز، شب می­شود و شب، روز.

تاریک می­شود و روشن. وهمه عادت کرده­ ایم....

خوش نیست اما عادت است؛ عادتی معقول!

روزگار بر وفق مراد عاقلان است وماهم..

سرگرمیم و دلسرد،

که سر با «عقل» گرم میشود و دل با «عشق»...

و«محرم» آغاز دلگرمی هاست...

چون «کربلا» مامن عشق است و عشق

آغاز «بلا»...

کاش طاقت عاشقی­مان باشد؛

«کربلا بادیه ابتلائات است و هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده­اند از دنیا نخواهند برد...»(س.م.آوینی)

"اعوذ بالله من الکرب والبلا...."

چند روزیست که هم سرگرمیم و هم دلگرم...

که محرم آمده است... 

"....و محرم آمد!

محرم راز اما، کنج تاریکی غفلتهامان

دیده پرخون دارد،

روضه­خوان غم نااهلی دینداران است،

که همه میگویند:

«اندکی صبر سحر نزدیک است...!»"

...التماس دعا!

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت19:30توسط ana | |

 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را
به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست
در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی
خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر
مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با
دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام
از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر
کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند
دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه
بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت
اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد
با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل
همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و
می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط
احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در
حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند

 

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت18:47توسط ana | |