تبليغاتX
عاشقانه با خدا

عاشقانه با خدا

در زیر نوشته همه يك نام نویسند / من گمشده ی عشق توأم نام ندارم

"خداوند بینهایت است و لا مکان و بی زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و قدر گمان تو کارگشا ...

خداوند همه کس را همه چیز می شود، به شرط اعتقاد، به شرط طهارت روح، به شرط پاکی دلها، و به شرط پرهیز از معامله با شیطان"

                                            ملا صدرا

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت15:28توسط ana | |

 

پروردگارا...

کمکم کن اگر کسی به من ناراستی میکند, من با او راستی کنم .

اگر کسی رهایم می  کند, من به او خوبی کنم  .

اگر از یکی کمکی خواستم و نکرد, وقتی او سراغ من آمد من بخشنده باشم .

اگر یکی قهر می کند, من پیشش بروم

 

اگر از یکی کمکی خواستم و نکرد, وقتی او سراغ من آمد من بخشنده باشم .

اگر یکی قهر می کند, من پیشش بروم

کمکم کن اگر یکی پیش دیگران بدی هایم را میگوید , همه جا خوبی اش را بگویم

و

اگر یکی به من خوبی میکند, درست تشکر کنم و اگر بدی هم میکند, فراموش کنم

 

خدایا! کمکم کن موقع فرو بردن عصبانیتم , موقع آشتی  دادن مردم ,موقع دوست کردن  آدم هایی که از هم دورند ,موقع پنهان کردن بدی های دیگران, موقع مهربانی ,موقع فروتنی و موقع خوش رویی به قشنگی بنده های خوبت باشم ;به زیبایی آنهایی باشم که از تو حساب می برند.

*صحیفه سجادیه*

 

***************************

 

يادمان باشد عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي که تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ است عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم
يادمان باشد حرفي نزنيم که به کسي بر بخورد نگاهي نکنيم که دل کسي بلرزد خطي ننويسيم که آزار دهد کسي را
يادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست يادمان باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهيم
يادمان باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنيم و براي سياهي ها نور بپاشيم
يادمان باشد از چشمه درسِِ خروش بگيريم و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادمان باشد سنگ خيلي تنهاست... يادمان باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنيم مبادا دل تنگش بشكند
يادمان باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ايم ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادمان باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادمان باشد مبادا به ديگران حسرت بخوريم كه باعث غبار و اندوه دل مي شود .مبادا خود رو از ديگران بزرگتر بدانيم كه باعث كوچك آمدن ميگردد
يادمان باشد انسان در زندگي يك ستاره دارد و آن ستاره اراده است كه فقط بايد در آن ستاره بنگرد و خوشبختي را در آن جستجو كند
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نكنيم پر پروانه شكستن هنر انسان نيست گر شكستيم ز غفلت من ومايي نكنيم
يادمان باشد سه چيز از خصلتهاي نيك دنيا و آخرت است: از كسي كه به تو ستم كرده است گذشت كني، به كسي كه از تو بريده است بپيوندي و هنگامي كه با تو به ناداني رفتار شود بردباري كني

يادمان باشد كه همه ما به اميدي زنده ايم  پس هيچ وقت اميد هيچ كس رو نا اميد نكنيم چون اميد آخرين چيزيه كه آدم از دست ميده

يادمان باشد  که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره .

يادمان باشد  که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره و آزار نبينه

 يادمان باشد  قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم  چون بدقولي اميدرو ازش ميگيره و بي اعتمادش ميكنه.

 يادمان باشد  هيچوقت کسي رو بيشتراز چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره و بره .

يادمان باشد  اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم يادمون باشه اگه كسي رو واقعا دوست داريم هرجه سريعتر غرورمونو زمين بذاريم و بهش بگيم چون ممكنه يكي زود تر از ما پيدا بشه واينكارو بكنه و تو حسرتش براي هميشه بمونيم

يادمان باشد  كه هميشه عاشقان كشتگان معشوقند چون عشق واقعي يعني اينكه  به هر قيمتي شده معشوق باشه و عاشق نباشه(عاشق سراسر فداي معشوق بشه)

يادمان باشد  قدر چيزهايي كه داريم بدونيم (به خصوص پدر مادرامون) چون اسطوره ها تكرار ناپذيرند

يادمان باشد  هيچ جايي رو نمي تونيم پيدا كنيم كه هر كاري دلمون بخواد بكنيم چون هميشه يكي اونجا هست كه به كار ما نظاره گره

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت20:20توسط ana | |

 

خدا جونم سلام

دلم خیلی گرفته می خوام باهات درد و دل کنم٬ می خوام حرفامو بهت بگم.

 مهربونم ٬ نمی دونم راهی رو که میرم درسته یا نه؟... نمی دونم کارهایی رو که میکنم و نمی کنم درسته یا نه؟... نمی دونم تا حالا اون کارهایی که تو می خواستی انجام دادم یا نه؟....

نمی دونم .....

ولی خودت می دونی چقدر برام عزیزی٬ چقدر دوست دارم

معبودا ...

همیشه و همه جا از تو کمک خواستم٬ منو ببخش به خاطر اون وقتایی که از غیر تو کمک خواستم ٬منو ببخش ...

خدایا خیلی سعی می کنم اون راهی رو برم که تو گفتی ٬ اون کاری رو کنم که تو گفتی ٬ از اون کسایی کمک بگیرم که تو قبولشون داری

ولی این دنیا و آدماش خیلی گمراهم می کنن٬ نمی دونم چرا نمی خوان من بهت برسم٬شاید برا اون قسمیه  که وقتی بر جدم آدم سجده نکرد خورده.

خدای خوبم ٬ نمی خوام باهاش دوست باشم٬ نمی خوام راهشو برم ولی اون با زنجیری که دور گردنم انداخته رهام نمی کنه...

کمکم کن تا راهشو نرم٬ کمکم کن تا بتونم زنجیرو پاره کنم و عاشقانه بیام پیشت.

خدایا وقتی منو دعوت نکردی بیام خونت خیلی دلم شکست٬خیلی گریه کردم ٬ خیلی ....

آخه مگه خودت نگفتی عاشق بنده هایی٬ بنده هرچی بخواد بهش میدی

مگه نگفتی وقتی بندم باهام حرف بزنه طوری به حرفاش گوش میدم که انگاری همین یه بنده رو دارم...

من که فقط از تو یگانه خدام خواستم چرا نشد؟؟؟....

ولی بازم می دونم حکمتی داره٬آخه کار بی حکمت تو مرامت نیست٬ معبودم حکمتشو بهم نشون بده.

پروردگارم وقتی حکمت بعضی کارهاتو میبینم٬ اشکم بی اختیار فرو می ریزه٬اونوقته که با غرور به همه میگم:خدایم هست هست هست...

خیلی دوست دارم معبود یکتای من.

می دونم وقتی ترس بر من غلبه می کنه٬ایمانم ضعیف شده.چون اگه ایمان داشته باشیم ترس نمی تونه در ما رخنه کنه.

مهربان خدایم...

علم و ایمان منو زیاد کن تا بتونم بپذیرم آنچه رو که نمی تونم تغییر بدم و تغییر بدم آنچه رو که می تونم تغییر بدم....

به من بیاموز دوست بدارم کسانی رو که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند....

بگریم برا کسانی که هرگز غمم رو نخوردند...

محبت کنم به کساني که در حقم محبتي نکردند...

به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننداختند...

خدای خوبم همیشه با من بوده ای٬ همچنان با من باش

خانه ای را که برایت آماده کرده ام رو پذیرا باش...

این قلبم تنها برای تو میتپد.

تو منو به خونت دعوت نکردی اما من از صمیم دل ازت دعوت می کنم تا ساکن دائمی قلبم بشی٬ با اینکه اینجا همیشه خونه خودت بوده ٬هست و خواهد بود...

 

"عشق من عاشقانه پیشم بمان"

"عشق من عاشقانه پیشم بمان"

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت19:57توسط ana | |

 

 

ما خدا را گم می کنیم ...... در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد.

خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست .

تا به حال چند بار از خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای ؟

تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی ؟؟؟

که چه قدر همه چیز خوب است ؟؟

که چه خوب که او است ؟؟

خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست.

زمانی که خسته و درمانده به طرفش می رویم خیال می کنیم

تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده اما ....

گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست .

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد.

به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم.

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد .

( دیوار نوشته ی مربوط به ویرانه های جنگ جهانی )

 

 خداوند مي فرمايند:  بنده ي من هنگامي که در دعا هستی آنچنان به سخنانت گوش مي دهم که گويي همين يک بنده را دارم و تو چنان از من غافلي که گويي چندين خدا داري 

 

خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام ... محتاج توام !

  کمکم کن

چون تنها یاری دهنده من تو هستی.

خدایا

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آورده ام تو پناهم بده

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش بده


 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت17:41توسط ana | |

 

داستان درباره یک کوهنورد است که می‌خواست از بلندترین کوه‌ها بالا برود.
او پس از سال‌ها آماده‌سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد
 ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می‌خواست،
 تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

.

.

شب بلندی‌های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی‌دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره‌ها را پوشانده بود.

.

همانطور که از کوه بالا می‌رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد،
و در حالی که به سرعت سقوط می‌کرد، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه‌های سیاهی را در مقابل چشمانش می‌دید.
و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می‌گرفت.

 .

.

همچنان سقوط می‌کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه  رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.

 .

.

.

اکنون فکر می‌کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.
بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.
و در این لحظه  سکون برایش چاره‌ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

«خدایا کمکم کن»

 

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می‌شد، جواب داد:

«از من چه می خواهی؟»

 

.

 ای خدا نجاتم بده!

-  واقعاً باور داری که من می‌توانم تو را نجات بدهم؟

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!



... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

 

.

گروه نجات می‌گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست‌هایش محکم طناب را گرفته بود.

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

 

.

و شما؟
چه قدر به طنابتان وابسته‌اید؟
آیا حاضرید آن را رها کنید؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.
هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده.
یا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکیند که او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را
 با دست راست خود نگه داشته است.

 

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت11:25توسط ana | |