|
« ميلاد هشتمين نور آسمان ولايت، فخر ايران زمين، حضرت امام رضا (ع) مبارك باد » تو کیستی به چنین عزت و جلال بگو که همنشین گدایی و ضامن آهو
*التماس دعا*
جعبه های سیاه و طلایی در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی. به حرف خدا گوش کردم. شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر. از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد. سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم: در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من! همه آنها نزد من٬ اینجا هستند. پرسیدم پروردگارا! چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟ گفت:ای بنده من! جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی... ---------------------------------------------------------------------- زنی پسرش را به سینما می بردو دقیقا به قدری كه برای سینما رفتن لازم بود ،پول همراه داشت.پسر با شور و هیجان دم به دم از مادرش می پرسید كه پس كی به سینما می رسند.سر چهارراه كه به خاطر چراغ قرمز ایستاده بودند،زن گدایی را دید كه در پیاده رو نشسته بود و صدایی را شنید كه به او گفت: - هر چی پول داری ،به او بده! زن به بحث با آن صدا پرداخت .او به پسرش قول سینما داده بود .صدا دست بردار نبود: - تمامش را بده! زن گفت: - می توانم نصفش را به بدهم.پسرم هم می تواند تنها به سینما برود و من بیرون می مانم تا او از سینما بیاید. اما صدا مایل به جرو بحث در این مورد نبود: - همه را به او بده. زن اصلا وقت نكرد تا ماجرا را برای پسرش توضیح دهد.اتومبیل را متوقف كرد و همه پولی را كه داشت ،به گدا داد.گدا گفت: -خدا هست.شما این را به من اثبات كردید.امروز روز تولد من است. دلم گرفته بود.خجالت می كشیدم گدایی كنم.به همین دلیل تصمیم گرفتم گدایی نكنم و در دل گفتم:اگر خدایی هست،هدیه ای به من می دهد. پائولو کوئیلو و خدا همین نزدیکیست ... ----------------------------------------------------------- می دونی وقتی خدا داشت بدرقت می کرد بهت چی گفت؟ گفت جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم تو تنها نیستی توو وجودت عشق میذارم که بغض کنی اشک میدهم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی دوباره برمی گردی پیشم. ---------------------------------------------------------- پیام خداوند ای اسیر نفس سرکش، سرکشی با ما چرا؟ آنچه داری ما به تو دادیم، این حاشا چرا؟ دست دادیمت که گیری، زیر دستان را تو دست آستین بر ضد آنان، میزنی بالا چرا؟ چشم دادیمت که پوشی دیده، از نامحرمان دیدهبانی در پی ناموس، شهوتزا چرا؟ پای دادیمت که باشی، در صراط مستقیم مینهی بیرون تو از حد گلیمت پا، چرا؟ گوش دادیمت که غیر از حق، کلامی نشنوی میسپاری گوش دل بر حرف بیمعنا، چرا؟ -------------------------------------------------------------
خدا مرا صدا زده .... مرا كه دست كوچكم به سوي او دراز و قلب من فقط براي قلب او نواي ربنا زده خدا مرا به اسم كوچكم صدا زده و بر تمام غصه ام به روي نقش دردهاي كهنه ام ، نشان" يا خدا" زده .... همين ، فقط همين بس است : خدا مرا به خاطر خودم صدا زده ... اما من چي .... من غافل شدم .... خودمو گم كردم ...... خدايا دوباره من و صدا بزن .... دستامو بگير ********************************
خدایا شکرت می کنم شکرت می کنم به خاطره همه ی اون چیزهایی که به من دادی و همه ی اون چیزهایی که به من ندادی شکرت می کنم به عدد همه ی موجوداتی که آفریدی به عدد ریگ های بیابان و به عدد قطرات باران به عدد برگهای درختان و به عدد همه ی ستارگان شکرت می کنم که با این همه گناه بازم دیشب منو به هم صحبتیت پذیرفتی شکرت می کنم برای همه ی لحظاتی که تنهام نذاشتی صدامو شنیدی و در رحمت خودت غرق کردی شکرت می کنم برای اون همه گناهی که کردم و تو پوشوندی شکرت می کنم برای اینکه هر وقت صدات زدم به دل سیاهم و به گناههای بیشمارم نگاه نکردی و جوابمو دادی اونم به بهترین صورت خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر که داده ات نعمت نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان است. شکرت می کنم خدا جونم ....... خدایا شکرت که اجازه می دهی شکرت کنیم ******************************* **************************************** نگو كفر است... نمی خواهم خدايم بيكران باشد سراينده :ترانه(دختري معلول اما سرشار از احساسات و استعداد) *********************************** مرد دستانش را به سوي آسمان دراز كردو گفت :خدايا سلام امشب ميخوام با تو اندكي صحبت كنم امشب به كسي براي شنيدن نياز دارم به كسي براي گوش دادن به نگراني و ترس هايم خدايا تو خود شاهدي به تنهايي نميتوانم....از تو ميخواهم تا خانواده ام را در پناه خود حفظ كني و عليرغم سرنوشتي كه برايشان رغم زده اي زندگي شان را پر از اطمينان و اعتماد نمايي و به من ايماني عطا كن تا بدون ترس و واهمه اي با لحظه لحظه ي زندگي ام روبرو شوم.خدايا از تو سپاس گزارم كه به حرف هايم گوش دادي شب بخير .دوست دارم.انگاه زمزمه كرد:خدايا با من حرف بزن" و سينه سرخي آواز خواند اما مرد نشنيد. پس دوباره گفت خدايا با من حرف بزن و آسمان غرشي كرد اما مرد باز هم نشنيد و به اطراف نگاهي انداخت و گفت:خدايا بگذار تا تو را ببينم و ستاره اي در آسمان روشن تر شد و چشمك زد.اما مرد نديدو فرياد زد: خدايا معجزه اي به من نشان بده نوزادي به دنيا امد و مرد باز هم متوجه نشد و در نا اميدي گريه سر داد و گفت خدايا مرا لمس كن بگذار بدانم كه تو در اينجا حضور داري. پروانه اي روي شانه هايش نشست اما او آنرا دور كرد....خدا در همين جاست همين نزديكي ها.... در همين چيزهاي به ظاهر ساده و بي اهميت ولي نعمت هاي خداوند ممكن است ان طور كه منتظرش هستي به دستت نرسد؟؟
|
About![]()
خدایا ! Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Links
زهرا جون |