تبليغاتX
عاشقانه با خدا

عاشقانه با خدا

در زیر نوشته همه يك نام نویسند / من گمشده ی عشق توأم نام ندارم

 

 

 

 

 ....

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت12:32توسط ana | |

 

 

خدایا می نویسم از تک تک لحظاتم ٬ از لحظه به لحظه ای که در زندگیم

 گذشت٬ از ثانیه ها  دقیقه ها و ساعت هایی که می دانم یک لحظه از

 یاد بنده های معصیت کارت غافل نبودی٬ می دانم که سفره ی خوبی و

برکتت را برای ما انسان ها که اشرف مخلوقات هستیم پهن کردی تا از

 آن ها استفاده و شکرت کنیم می دانم از هیچ خوبی در حق ما کم

نذاشتی ولی  نمی دانم چرا ما آدما فقط وقتی که دچار مشکل می شیم

 وقتی که از درد های دنیا گله می کنیم وقتی که کسی دلمان را می شکند

 و یا نسبت به چیزی یا کسی احساس کمبود می کنیم به یادت می افتیم

 نمی دونم چرا ما آدما توی لحظات خوشی یادمون میره که خدایی داریم

 یادمون میره همین خدا بود که در سختی ها و مشکلات ما رو هدایت کرد

 و دستمونو گرفت تا از منجلاب گناه بیرون بیایم نمی دانم چرا ما آدما

عادت داریم فراموش کنیم لحظاتی که از نعمت ها و خوبی های خدا در

 شادمانی هستیم و تا یک اتفاق بدی برامون می افته از خدا شکایت

می کنیم و می گیم که خدا دوسمون نداره نمی دونم چرا یادمون میره

به خاطر تمامی نعمت هایی که در اختیارمونه باید  شکر گزار باشیم

ولی هنوزم نا شکری می کنیم بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم که

ما بنده ها وقتی دچار اشتباه و گناهی می شیم با اومدن به درگاه

خدا و توبه کردن پروردگار مهربونمون ما رو می بخشه ولی چرا وقتی

 از یک بنده ای خواهش می کنی تو رو ببخشه اون بازم تو رو نمی بخشه

 الان یاد جمله ای افتادم:

(( آنقدر نگو اگه گذشت کنم کوچک می شوم.

 اگر با گذشت کردن کسی کوچک می شد٬ خداوند اینقدر بزرگ نبود.))

می خوام بگم یعنی این جور آدما که اینطورین و اینقدر غرور دارن فکر

 می کنن چقدر بزرگن... فکر می کنن کی هستن که دیگران بهشون

التماس می کنن اونم فقط واسه ی یه بخشش٬ اگر فقط یک لحظه به یاد

 بزرگی و عظمت خدا بیفتند که چقدر با اون بزرگیش و مهربونیش

اشک های بنده هاشو لمس کرد و التماسهای اونا رو به درگاهش

 بی جواب نگذاشت اگر فقط یک لحظه به یاد گذشت خدا بیفتند اینقدر

 احساس بزرگی نمی کنند و می فهمند که در مقابل ذره ای از لطف

 و مهربونی او هیچی نیستند و همینطور با غرور به جایی نمی رسند .....

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت20:6توسط ana | |

 


خجسته ميلاد هشتمين اختر تابناك امامت و ولايت ،

 امام علي‌ابن موسی الرضا (ع) مبارك باد


 

از امام رضا علیه السلام پرسیده شد بندگان خوب خدا چه کسانی هستند، فرمود: کسانی که هنگامی که کار نیکی انجام می دهند شاد می شوند، و اگر مرتکب کار بدی شوند، استغفار می کنند و هنگامی که درباره آنان بخششی می شود سپاسگزار می شوند، و چون به بلیه ای گرفتار شوند شکیبایی می ورزند، و زمانی که به خشم آورده می شوند گذشت می کنند.

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت23:2توسط ana | |

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی مارا

یا که ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

حیف از امروز  که بی عشق به سر آمد حیف

کاش خورشد تو اغاز کند فردا را

****************

یه سال دیگه هم گذشت

بازم فصل پاییز رسید...

پاییز رو دوس دارم چون با اینکه فصل مرگ برگهاست فصل تولد منم هست

چه خوبه وقتی همه جا رو به خاموشیه یه تولد یه امید  مثل یه شمع روشن بشه

خدایا شکر

صد هزار بار شکر که تا حالا از زندگی و زنده بودن خودم راضی ام

این نعمت بزرگیه

"ممنونم خدا جونم "

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت20:37توسط ana | |

 

دور دست امیدی نمی آموخت.

 

دانستم که بشارتی نیست:

 

این بی کرانه

 

زندانی چندان عظیم بود

 

که روح

 

از شرم نا توانی

 

در اشک

 

پنهان می شد…

                                                                        "احمد شاملو"

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت20:6توسط ana | |

گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیست الا زیبایی ...
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.

 

 

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت20:5توسط ana | |

ماه رمضان آمد...

همیشه این ماه برای من خیلی جذاب بوده

از بچگی عاشق ساعات سحر و افطارم.. با دعاهای مخصوص خودشون...

چه لحظه هایی.. روح آدم جلا داده می شه...

خدا جونم امسالم مثل هر سال توفیق روزه گرفتنو بهم بده

از همه دوستای گلم التماس دعا دارم

.........................................................

گناهم را پوشاندی . گمان بردم فراموشم کردی
به جای آنکه من خجلت  زده باشم ؛؛ تو حیا کردی
گفتی برگرد ؛؛ سر سختی کردم ؛ برنگشتم
داشتم می رفتم ؛؛ افسار گسیخته و رها .
میرفتم به سمت جهنم پر شتاب و تیز
طوری که شیطان هم انگشت شگفتی به دهان برده بود
اما...


تا ((( ندای ربنا ))) آمد  دلم لرزید .سفره ات را پهن دیدم


کریما... هر چه هستم از آن توام و تو مهمان خود را؛ ازخوان کرمت دور نمیکنی
پس در این ضیافت بی ریا پذیرایم باش .


رحیما این سینه پر سوز؛ این دل بیتاب ؛ این کمترین ...
آرزومند قلبیست  سرشار از عشق ؛ ارزانیش میداری؟؟؟

و ختم کلام اینکه...
در خلوت بیداران شب زنده دار، دستی به دعا و چشمی به امید،
 نجوایی عارفانه و عاشقانه سر دهیم
عشق بازی با خدا؛؛ عالمی دارد
در لحضه های ناب عاشقی یادم کنید. همین

 

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت21:42توسط ana | |

 

 

دختران شهر به روستا فکر میکنند ، دختران روستا در آرزوی شهر میمیرند... مردان کوچک ، به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند ، مردان بزرگ در آرامش مردان کوچک میمیرند... کدام پل ، در کجای جهان ، شکسته است...؟! که هیچ کس به خانه اش نمیرسد

*****************************

پیش از این های فکر می کردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست

هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده وزیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین، از آسمان،از ابرها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند

تا شدی نزدیک ،دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

*****

تا که یکشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....

*****

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر….

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت22:3توسط ana | |

مهربانم تو را سپاس...

تو را سپاس که اجازه دادی تا به سویت مانند آب زلال مهربانی بیایم

تو را سپاس که دوباره فرصتی دادی تا بازبا دل گرفته صدایت کنم

و سرم را بر روی شانه هات بگذارم وگریه کنم

خدا یا سپاس تو را که در آسمان شبت ستاره ای به نامم دادی

 امروز دل من مانند آسمان گرفته

دل من مانند دریای شب راهی جز مدد خواستن از تو را ندارد

خدایا دل من صدایت می کند

خدایا کمکم کن

کمکم کن در باغچه ی مهربانی گلی را بکارم

کمکم کن

                                                 دوستت دارم  خدای  مهربونم

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت14:43توسط ana | |

روزی مردی خواب عجیبی دید...

او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین میرسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید : شما چه کار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت :

اینجا بخش دریافت نامه است و دعاها و تقاضا های مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت...

 باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین میفرستند.

مرد پرسید : شما ها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است.

ما الطاف و رحمت خداوندی را برای بندگان می فرستیم.

مرد کمی جلو تر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است.

با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید ؟!!!

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی عده ی کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟!!!

فرشته پاسخ داد : بسیار ساده

فقط کافیست بگویند :

خدایا شکرت، شکرت ، شکرت.

 


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت20:20توسط ana | |