تبليغاتX
عاشقانه با خدا

عاشقانه با خدا

در زیر نوشته همه يك نام نویسند / من گمشده ی عشق توأم نام ندارم

 

گفتند ستاره را نمي توان چيد ... و آنان که باور کردند... براي چيدن ستاره ... حتي دستي دراز نکردند... اما باور کن .... که من به سوي زيباترين و دورترين ستاره... دست دراز کردم... و هر چند دستانم تهي ماند ... اما چشمانم لبريز ستاره شد

 

عشق يعني پاكي و صدق و صفا خودشناسي حق شناسي از وفا

عشق يعني دور بودن ازخطا  بنده بودن خلوت دل با خدا

عشق يعني نفس را گردن زدن پاك و طاهر گشتن روح و بدن

عشق يعني صيقل زنگار دل ديدن اسرار غيب در جام دل

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت19:38توسط ana | |

 

گفتند ستاره را نمي توان چيد ... و آنان که باور کردند... براي چيدن ستاره ... حتي دستي دراز نکردند... اما باور کن .... که من به سوي زيباترين و دورترين ستاره... دست دراز کردم... و هر چند دستانم تهي ماند ... اما چشمانم لبريز ستاره شد

 

عشق يعني پاكي و صدق و صفا خودشناسي حق شناسي از وفا

عشق يعني دور بودن ازخطا  بنده بودن خلوت دل با خدا

عشق يعني نفس را گردن زدن پاك و طاهر گشتن روح و بدن

عشق يعني صيقل زنگار دل ديدن اسرار غيب در جام دل

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت19:29توسط ana | |

خدایا

 

آنانکه به من بدی کردند      مرا هوشیار کردند

آنانکه از من انتقاد کردند      به من راه و رسم زندگی یاد دادند

آنانکه به من بی اعتنایی کردند      به من صبر و تحمل آموختند

آنانکه به من خوبی کردند      به من مهر و وفا و دوستی آموختند

 

پس خدایا....

به همه اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند

 خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا فرما

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت12:9توسط ana | |

 

 

 

زهرا عصاره عصمت است  

زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است

ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران

وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت رشته های چادرت دست نیاز می آویزد و معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی

نام خود را خصم، داغ ننگ زد      دید بار شیشه دارم سنگ زد

 

خداوند ،نماز را برای پاک شدن از تکّبر واجب فرمود

حضرت زهرا(س)

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت20:26توسط ana | |

 

مبادا یادت برود

کسی هر روز تو را

به انتظار نشسته است

مبادا یادت برود شکستن دل یک انسان

از شکستن بال فرشتگان

ناگوارتر است

( فریدون مشیری )


 


 

گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است

اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟

تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي.

حتي تو هم بدون دوست داشتن... !

خدا هيچ نگفت.

گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است.

چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را

كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند.

مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.

خدا هيچ نگفت.

گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.

مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.

خدا گفت : چرا مال تو هم هست.

دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك

كار چندان سختي نيست.

اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.

دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.

ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.

زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز

دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.

مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است.

و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم

هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست.

در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست.

آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود.

شيطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.

قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست

......................................................................................................................................



گفتم: خسته‌ام 

گفت: لاتقنطوا من رحمة الله

        .:: از رحمت خدا ناامید نشید(زمر/53 ::.

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده‌ای 

گفت: فاذکرونی اذکرکم     

         .:: (منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ 

    گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

       .:: (تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63::.

 

تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ 

   گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله

       .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109 ::.

گفتم:خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است...‌

گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم    

         .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم:انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   

گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم     

        .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته  

گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا     

       .:: مردم به چی دلخوش کردن؟! باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشند (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   

گفت: ان الله یحب المتوکلین     

      .:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!  

      گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

     .:: بعضی از مردم خدا را  فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::    

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛

     گفت: فانی قریب

         .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم

     گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال 

          .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

      گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

           .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی

     گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

         .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری  می‌توانم بکنم؟     

     گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

        .:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 گفتم: دیگر روی توبه ندارم 

     گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب    

         .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ 

       گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

            .:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟ 

گفت: و من یغفر الذنوب الا الله      

           .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق

می ‌شوم! ...  توبه می‌کنم

      گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

         .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     

     گفت: الیس الله بکاف عبده

          .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟ 

      گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی

علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

       

  .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و

فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون

بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان  است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد 

     گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه   

         .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

 

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم 

      گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید

         .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

 گفتم : ...


 

چه بهتر از نفس هایم

کسی در خستگی هایش نفس گیرد

هوای زندگی را در تنش جاری کند با من

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت21:8توسط ana | |

 

خدایا آمدم با شرمساری

مرا راهی مکن با دست خالی

ازت خواهم مرا یک بار دیگر

به حق حضرت مهدی ببخشی

خدایا من همانم

آن که از یاد تو غافل شد

برای لحظه ای لذت

جهنم را منزل کرد

ولی باز آمدم سویت

که منزل را کنم کویت

ز درد غفلت و عصیان

شوم بر دست تو درمان

که درمان را تو می دانی و لاغیر

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت15:30توسط ana | |

باید ای دل دل اندکی بهتر شویم

یا که اصلا آدمی دیگر شویم

از همین امشب در این عید عزیز

با خدا قدری صمیمی تر شویم

 

خوش بحال زهرا محدثه و آزاده که سال جدید رو تو مکه شروع میکنن

ایشالا که دعاهاشون قبول شه و سال خوبی داشته باشن

عید بر همه  دوستان مبارک

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت12:25توسط ana | |

 

گل من، قلبت را، به خداوند سپار...

آن همه تلخی و غم، این همه شادی و ایمانت را...

گاهی از عشق گذر کن و دلت را، بسپار

به خداوندی که

خوب می داند گل من؛

سهم تو از دل چیست...!

گاه، دلتنگ شوی،

گاه، بی حوصله و سخت و غریب!

و زمانی را هم، غرق شادی و پر از خنده و عشق...

همه را، ای گل ناز، به خداوند سپار...

خاطرت جمع، عزیز! که عدالت؛ خصلت مطلق اوست...

گل نازم؛ این بار

چشم دل را واکن!

دست رد بر دل هر غصه بزن!

حرف هایت را، گرم و آرام و بلند، به خداوند، بگو...

عشق را تجربه کن!

حرف نو را این بار، از لب شاد چکاوک بشنو!

قطره آبی بچکان؛ بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها...!

گل من؛ در این سال؛ که پر از روز و شب است،

و پر از خاطره هایی تازه!

چشم دل را، نو کن

و شبیه شب و شبنم، غرق موسیقی باش!

لحظه ها، می گذرند، تند و بی فاصله از هم...

مثل آن لحظه که دیروز شد و

مثل آن روز که انگار، گلم؛

هرگز از ره نرسید...!

آری ای خوب قشنگ؛

زندگی، آمدن و رفتن نیست...

خاطره ها هستند، گاه شیرین و گهی تلخ و غریب!

بهتر آن است که در روز جدید،

فکر را نو بکنیم، عشق را، سر بکشیم

و دل تار غمین را

بنشانیم سر سفره نور،

خانه اش را بتکانیم و سپس

هر در و پنجره را، سوی چشمان خدا وا بکنیم...

روز نو، آمده است!

و بهار هم امسال، مثل هر سال از آغوش خدا، می روید!

کاش، این بار، گلم؛

با دل گرم زمین، عهد بندیم، دگر؛

قدر بودن ها را، خوب تر می دانیم...

و خدا را هر روز، از نگاه همگان می خوانیم...!

فاصله، بسیار است بین خوبی و بدی... می دانم!!!

ولی ای ماه قشنگ؛

آن چه در ما جاری است؛ این همه فاصله نیست!

چشمه گرم وصال است و عبور...

زندگی... می گذرد؛ تند و آسان و سبک...!

عاشق هم باشیم، عاشق بودن هم،

عاشق ماندن هم، عاشق شادی و هر غصه هم...

روز نو، هر روز است؛

فکر را، نو بکنیم...!

عشق را، سر بکشیم...!

زندگی؛

می گذرد...! تند و آسان و سبک!!!

 

 *عید مبارک*

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت10:48توسط ana | |

تو هيچ مي دانستي از سكوت هم مي شود الهام گرفت؟
       و پرواز هميشه هم رهايي بخش نيست؟
             كه بايد ساعت ها فقط بنشست تا رهايي آموخت؟

آري آزادي هميشه رهايي بخش نيست

اسارت را بياموز آن زمان كه در اوج تمنايي!
    بياموز زيبايي هم صحبتي با ديوار را
         همدلي با سايه را
بياموز كه آفتاب هميشه هم نويد بخش نيست
     بياموز تا نو شوي

از نو بيافريني

  از بند واژه ها به در آيي

          وجهاني دگر آفريني
بياموز كه ديگر اميد حرفي براي گفتن ندارد
   بياموز تغيير را
          تحول را
اما از بن و ريشه تغيير ده!

 بياموز كه زلالي را نه فقط در آب هاي زلال
     بلکه در گل آلودي مرداب ها هم مي تواني بيابي
             بياموز كه وفا هميشه هم وفا نمي آموزد
از بي وفايي وفا بياموز!
   از بي ثمري ثمر
        از خشم مهرباني
             از نفرت عشق
                   از مرگ زندگي
بياموز كه آموختن مرز ندارد
و بي مرزي آموزش رايگان طبيعت است

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت0:12توسط ana | |

 

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور مي‌چرخد و آدمي‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانيم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي، ديگر آفتابگردان‌ نيست. آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سياهي‌ نسبت‌ ندارد.
اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشايش‌ مي‌كردم‌ كه‌ خورشيد كوچكي‌ بود در زمين‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌اي‌ بود و دايره‌اي‌ داغ‌ در دلش‌ مي‌سوخت.
آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتي‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را مي‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.
آفتابگردان‌ هيچ‌ وقت‌ چيزي‌ را با خورشيد اشتباه‌ نمي‌گيرد؛ اما انسان‌ همه‌ چيز را با خدا اشتباه‌ مي‌گيرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را مي‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهميدن‌ خورشيد، كاري‌ ندارد. او همه‌ زندگي‌اش‌ را وقف‌ نور مي‌كند، در نور به‌ دنيا مي‌آيد و در نور مي‌ميرد. نور مي‌خورد و نور مي‌زايد.
دلخوشي‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آميخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا. بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ مي‌ميرد؛ بدون‌ خدا، انسان.
آفتابگردان‌ گفت: روزي‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپيوندد، ديگر آفتابگرداني‌ نخواهد ماند و روزي‌ كه‌ تو به‌ خدا برسي، ديگر «تويي» نمي‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هايم‌ را با نور پر مي‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر مي‌كني؟ آفتابگردان‌ اين‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.
گفت‌وگوي‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زيرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.
جلو رفتم‌ بوييدمش، بوي‌ خورشيد مي‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظي‌ كردم، داشتم‌ مي‌رفتم‌ كه‌ نسيمي‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ ياد آفتاب‌ مي‌اندازد، نام‌ انسان‌ آيا كسي‌ را به‌ ياد خدا خواهد انداخت؟
آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گريستم...

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت11:54توسط ana | |